|
سلام می دونم خیلی اذیتتون کردم، شاید این چند وقته هم چرت و پرت زیاد نوشتم توی بلاگم ، کسی هم شاید براش اهمیت نداشته باشه ، والا دیگه نمی دونم چی بگم !بگم مهم نیست ، خوب دروغ گفتم ، همه برام ارزش دارن ، حتی کسانی که یادشون نمی آد آوا رو با کدوم "الف" می نویسن ، بگم ارزش داشت ، خوب واسه دو یا سه نفر! فرقی نداره! بازم میگم ببخشید اذیتتون کردم ، اصلا توی این مدت که از اول توی سایت افسانه ها شروع شد و دوستای خوبم رو پیدا کردم ، تا بعدش که توی کارتون فنز رفتم باز هم بهتر شد و هنوز یادم نمیره ، و همین اواخر که سایت فیلیپ پولمن دیگه انگار آرشیو خاطراتم رو کامل کرد . تک تک لحظه هاش برام به یاد موندی بود ، چه دعوا های افسانه ها ، چه کل کل های کارتون فنز و دارن شان و چه بلاک شدن های فیلیپ پولمن . بهترین دوستام رو اینجا پیدا کردم ! میگم که ، انگار تکمیل شدم! می خوام از بعضی از دوستان تشکرکنم! شاید که بتونم مقدار کمی از خوبی هاشون رو جبران کنم . مجتبی : یه دوست واقعی ، شاید یه بابای واقعی ! هیچ وقت کمک هات رو فراموش نمی کنم . ممنونم! علی : خیلی چیزا ازت یاد گرفتم ، خودتم خوب می دونی چیا! شاید خیلی وقتا حرف زدن با تو ، باعث می شد فکر کنم مشکلاتم خیلی کوچیکه و به نظرم مسخره بیاد! ممنونم ازت! اشکان : بهترین و بد ترین خاطرات رو با هم گذروندیم! الان دیگه آخرشه نه؟ شاهین : بهترین لحظه ها ، بهرین دل داری ها ، بهترین همدم ! دیگه نیستی!!!! متاسفم! مسعود : برادر واقعیم ، بهترین یاری دهنده ، شاید یکی از معدود کسانی بودی که خیلی باهات راحت بودم . مرسی که به دری وری هام گوش دادی و هیچی نگفتی! پیام : این چند وقته از دستم زیاد ناراحت شدی! ولی ازت به خاطره همه ی حرف ها ، نصیحت ها ، درس دادن هات ممنونم . یکتا : شاید یکی از اولین کسانی که باهات آشنا شدم و خیلی باعث شد اون اوایل احساس کنم تک نیستم توی بچه ها . ممنونم ازت . یاسمن : خیلی بهم کمک کردی ، دست به یکی کردنامون! خیلی لحظات خوشی رو باهات داشتم . ممنونم . تارا : اذیت زیاد کردمت خبر دارم . امیدوارم ببخشیم . یکتا(دوست تارا) : خواهر ، دوست ، هوو (شوهرم پفک) هر چی می خوای اسمش رو بذار ، همیشه به یادتم . محمد : سنبل اینکه آدم هیچ وقت تنها نیست ، سنبل واقعی یه دوست! ممنونم ازت. پوریا : الان که اون وری ، این بلاگ هم یکی از نویسنده هاش توی ، ولی خوب دیگه امدوارم اون ور خوش بخت شی!!! اولین دوستم از بین بچه ها توی افسانه ها بودی ! فرزاد : یه برادر بزرگ با این حس که همیشه درست میگی که البته می گفتی ، یه جوری وقتی اوایل باهات درد و دل می کردم و باهات حرف می زدم احساس می کردم همیشه پیشت کم میارم و نظر من چقدر احمقانست ، خیلی از کارا رو بهم یاد دادی انجام ندم ، ممنونم ازت . ملیکا : یه دوست خوب ، چه اون اوایل چه الان ، چه بعدا ! خدا می دونه ! به یادتم! همیشه! بنیامین : شاید بتونم بگم یه انسان عجیب ، که از یه دنیای دیگه اومده در قالب تن انسان ، باعث شدی دنیا رو یه جور دیگه ببینم . ممنونم . داوود : همدم ، غمخوار ، یکی از کسانی که وقتی هیچکی نبود پیشم بودی ، می دونم این اواخر تو یکی رو مخصوصا زیاد اذیت کردم ،ببخشید . شاید فکر کننی دیوونه شدم ولی ..... فکر کنم تغریبا آخرین آپم بود ، اینجا رو نمی بندم ، ولی فک نمی کنم پستی هم توش خورده بشه ، یعنی فک هم نکنم بیام دیگه خودم ، آوا تموم شد به قوله بچه ها ! گردآفرید ، آوا ، سرافینا پکالا ، گرانیدان و ..... تموم شد! ما که دیگه به آخر خط رسیدیم . یه شعری رو می ذارم و می دونم از خودم شنیدین ، دوستام هم زیاد این شعر رو گذاشتن ، اینجام می ذارم ، به عنوان آخرین آپ : سه - چهار دقیقه سکوت به احترام ورود اولین دلتنگی . می دانم سهمی از روز آمدنت نخواهم داشت دیشب جای آخرین نگاهت را ، در انتهای چشمانم به خاک سپردم . که برای تقدیری این چنین زخمی یک علامت سوال جواب تمام بودن ها بود . من در تو ناتمام ماندم که برای گذشت از تمام مرز های وجودت باز خواب بودنت را دیده بودم خواب دیده بودم هنوز پشت آن دیوار های کاه گلی به بهانه ی بازیهای کودکانه از من پنهان می شدی اما پس چرا سهم تو از مستی این دو استکان ترک خورده در پیش من به یادگاری است می دانم برای آنوقت مرا در خواب ندیده ای .... همتون رو دوست دارم ، دلم الان برای همتون تنگه ، تنگ تر از اینم میشه ! ما که رسیدیم ته خط!!!!!!!!!! بای!!! دوستتون دارم ، خیلی!!!!! میسی!
کاشی های سفید با یه خط قرمز روشون . کاشی هایی که یه زمانی تنها من و تو روشون می شستیم . تنها من و تو بودیم و تو میگفتی و من گوش می دادم . به همین منوال منم میگفتم و تو گوش می دادی . زمان انقدر روی همین کاشی ها بی معنی بود که انگار وجود نداره . غافل از همه چیز و همه کس ! ولی الان که فکر می کنم میبینم دو چیز فرق کرده! اول اینکه تو دیگه اینجا نشستی و به حرفام گوش نمی دی بهم نمیگی بی خیال زندگی شو . دوم ، قبلا هیچ خط قرمزی روی کاشی ها ندیده بودم . شایدم دقت نکردم . وقتی یادم میاد در کنار تو بودن چقدر برام با ارزش بود و من به هیچ چیز توجه نمی کردم و الان تازه چشام باز شده گریم میگیره . اینکه چرا الان غافل نیستم . یاد تیکه های پازلی می افتم که با هم شروع به ساختنشون کردیم . یاد اینکه بهت گفتم "من طرح اصلی این پازلم ! قبلا فقط یک نقش بودم ، ولی الان تیکه تیکه شدم . تو تیکه تیکه های منی ، من باز هم کاملم ولی به شرط اینکه تو گم نشی " یاد موقعی که تو چشام نگاه کردی و گفتی" امکان نداره!" ولی امکان داشت ، همه چیز امکان پذیره. حتی غیر ممکن ها ،حتی نبود تو پیشم . یاد موقعی می افتم که سراسر بدنم گرما بود و الان چیزی جز سرما حس نمیشه . شاید قبلا هم سرد بود . نمی دونم. دوباره به خط قرمز روی کاشی ها نگاه می کنم . احساس می کنم پاهام دیگه توان نداره . میشینم رو زمین . بی اختیار گریه می کنم ، کاش اینجا بودی و بازم میگفتی گریه کار کسانی هستن که تنهان. ولی من تو رو دارم . حالا کجایی که دوباره اینو بگی؟ تیغ از دستم می افته ، دیگه حتی توان نگه داشتن این رو هم ندارم . بازم گریه می کنم و الان درد دستم هم به این بلا ها اضافه شده . کاش پیشم بودی ، فقط برای یک لحظه ی دیگه ................... همین رو می خوام ............. یک لحظه تموم شد !
هييي! دیدم این چند وقته آپ نکردم! و این که نامردیه و اینا! گفتم یه کار مفید بکنم! البته اینم بگم ، این آپ رو برای یکی از دوستام کردم! چون الان دارم میبینم داره داغون میشه و هی ناراحته (با این که بروز نمیده!) مشکلش رو می دونم! از شمایی هم که دارین این بلاگ رو می خونین فقط یه خواسته دارم ، این که براش دعا کنین! اون طور که خود دوستم میگه دو تا از پسر خاله هاش ام اس دارن ! ام اس یه بیماریه خیلی وحشتناکه! موجب مرگ میشه و هزار تا بلای دیگه! حالا فرض کنین دو تا از بچه ها که دوقولو هم هستن با هم ام اس داشته باشن! چه فاجعه ای! بالاخره این پسر خاله ها یه مدت زیاده به مدت دو سال (البته یکیشون) با خانواده ی دوست من زندگی می کرده و خلاصه این که دوستم و کلا این دو تا خانواده خیلی بهم نزدیکن! تا این که همین پارسال با خبر میشن که شوهر خاله ی دوستم سرطان کبد داره و بد بختیشون اینه که اینا دیر فهمیدن و سرطا در حد پیشرفتست! یعنی الان دو تا پسر ام اسی با یه پدر سرطانی توی یه خونه زندگی می کنن . دوستم میگفت الان کله خانواده ناراحتن و همه گریه میکنن!جوری که مادر دوستم هر دفعه بعد از حرف زدن با خواهرش شروع به گریه کردن می کنه (این چیزیه که من به چشم خودم دیدم!) الان همشون تحت فشارن و دوست من هر دفعه این بحث پیش میاد انگار میره تو کما! فقط چند دقیقه میشینه فکر میکنه! من پسر خاله یا خانواده ی خالش رو نمیشناسم ولی می تونم احساس کنم که هم دوستم هم خواهر و بردارش چه علاقه ای به خانواده ی خالش دارن! واقعا ظلمه یکی که دو تا پسر ام اسی داره سرطان بگیره و همش فکر این باشه که پسر هاش به ثمر نمیرسن! واقعا عذابه! من تنها چیزی که از شما می خوام اینه که براش دعا کنین! هم برای خانوادش! کلا برای همه ی بیمارا دعا کنین!!! میسی! بای!
سر كلاس چرت چرتم ! یعنی خواب خوابم! حرفای معلم مثل وز وز تو سرم میپیچه و من مثل این آدما که پارانوئید دارن سعی دارم این مگس مزاحم رو از خودم دور کنم! ولی خوب مگسی وجود نداره! در نتیجه فقط حرکت های مسخره ی دسته منه که تو هوا تکون می خوره! معلم : آوا خوابی؟ من : آره ! یعنی نه! نه نه! این معلمه خیلی گیره ! هم دوره ایزما اینا بوده ! میفهمه من اصلا بهش گوش نمی دادم! میاد با صدای گرمپی میشینه رو میز معلم ! جوری که صدای میز در میاد! - تو که بلدی و داشتی گوش میدادی بیا جواب بده چی داشتم میگفتم! منم از اون جا که کلاس اضافه میرم و نیازی اصلا نیست بخونم با چشمای خمار و مقنعه ی کج دهن باز و رد عین حال قدم های استوار میرم پای تخته! -ازت سوال میپرسم جواب میدی! ببینیم کی خونده! -باشه! دقیقا 25 تا سوال پرسید ازم! یعنی شمردم خودش هم گفت! البته سر سوال آخر پام لغزید! و همین باعث شد بفهمم 25 تا سوال جواب دادم! سوالی که پرسیده بود بعدا فهمیدیم اصلا نه تو کتاب بوده نه خودش چیزی گفته! منم تو کلاس های اضافه نشنیده بودم همچین چیزی! -برو از کلاس بیرون به معاون پایتون بگو کردمت بیرون! -باشه! -بهش نگی درس رو گوش ندادما! بگو خوب گوش دادم! نه بگو خیلی خوب گوش دادم! ولی خیلی خیلی خوب گوش ندادم! -من حتما ! سایه از ته کلاس : خر خون بد بخت ! آرزو اون ور کلاس :تایید میشه سپیده : برو نبینمت! دوباره سایه : مردشور خودت و درس خوندنت و همه چیزت رو همراه با سالاد ببرن! نسترن : دختره ی ...... بله! همه ی این جملات زیبا در حضور معلم بیان شده بود! یعنی میزان کفری بودن بچه ها از من چنان زیاد بود که اصلا نتونسته بودن خودشون رو کنترل کنن! و سایه جانم که گل کاشت! بهش میم سایه دهنت چفت و بست نداره میگه نهههههههه! معلم وقتی دید انقدر بچه های من با تربیت و با شخصیت هستن و این جملات زیبا مثل سیلی از دهنشون خارج میشه دیگه اصلا من رو آدم حساب نمی کنن! وقتی بچه ها که فقط همین چند نفر نبودن و بعضی ها داشتن حرف هایی رو بلند بلند میگفتن که اصلا مربوط به من و این قضیه ی درس جواب دادن نبود ، دیدن چه گندی زدن همه با دهن باز یه لحظه وایستادن! بعدش از معلم خانوم خواهش به کسی نگین به معاون پایه نگین! انضباطامون کم میشه هیچ جا ثبت نام نمی کنن و هزار تا حرف دیگه! معلمه حالا خندش گرفته بود ! خیلی وضعیت جالبی بود! هفته ی بعد که امتحان داشتیم همه بیشت شدن! بدون استثنا! پ.ن: این داستان شاید غیر قابل باوره! جوری که وقتی واسه مامانم تعریف کردم دهنش باز موند و گفت دارم دروغ میگم ولی کاملا صحت داره! گفتم بگم پس فردا نگین نگفتی! میسی!
بعد از این همه که گفتم می خوام برم و کم میام نت و هزار تا چیزه دیگه الان خدمت شمام!(رو رو دارین جون من؟) خلاصه این که امتحانام تموم شد! الان یه 5 روزی تعطیلم دیگه عشق و حال و اینا! خیلی خیلی خوش حالم! دیشب که تا بوق سگ نشسته بودم و چت می کردم! تازه فهمیدم وقتی نمیام نت چقدر دلم واسه همه بچه ها تنگ میشه! دیشب که داشتم باهاشون حرف میزدم انقدر خوش حال بودم که حد نداشت! خیلی وقت بود این طوری شب تا صبح آن نشده بودم! خیلی خیلی دلم براتون تنگیده بود! الان صبه (5 مین مونده به 2!) دیگه دیدم الان آنم و آپ نکنم خیلی نامردی هست! می خواستم بنویسم این چند وقته چه به سرم اومده دیدم ارزش نداره وقتی الان انقدر خوش حالم با یه آپ ناراحت کننده خودم رو عذاب بدم! خوب ....! الان که صحبت از دل تنگی شد ... یاد کسانی افتادم که از دستم ناراحتن! یا ازم دلخورن! یا حالا آقا اصلا نمیان نت !(مثل بعضیا!) خواستم امروز که دیگه تاسوعا هست از همه طلب بخشش کنم! خواستم معذرت خواهی کنم! حالا چه اونایی که اصلا به بلاگم نمیان یا اونایی که میان و نظر نمی دن! برام فرقی نداره! بازم می گم ببخشید! اونایی هم که هستن و ناراحت نیستن مجبورن تحمل کنن!(هر کسی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه! می خواستین ادد نکنین از اول!) میسی! آوا!
چه خاکی گرفته این جا! اوهههههههههههههههههه! به خدا تقصیره من نیست! مشکلات که یکی دو تا نیست! اول که درس دارم! دوم اصلا وقت ندارم! سوم مامان! نمی ذاره بیام نت! فقط روز های تعطیل! همش نمیگه آوا بشین تست بزن قراره امتحان ورودی بدی فلان شه بسار شه! بعد مجبورم خودم درس بخونم! چون نمی فهمم معلما چی میگن! خلاصه که این طوری! از کسانی که هی میگن نمیای و گله و شکایت می کنن واقعا معذرت می خوام (مخصوصا بعضی ها هم که معذرت خواهی مخصوص دارم!) میمونه یه نصف دیگه که اونام میگن از شررم راحت شدن! با این که کامل راحت نشدن ولی کمی تا حدودی ابری دعاشون مستجاب شد! یه نصف دیگه هم هستن که به یاد هستن ولی خوب دیگه اشتباهات ما ها هم نمی ذاره یا اونا این بلاگ رو بخونن یا معذرت خواهی من رو قبول کنن! که تعدادشون کم نیست! خوب هدف از گفتن این همه جفنگ این بود که اولا بگم جایی نیستم ! همین جام !(البته یه مدت یه جا دیگه بودم!) و این که دلم واسه همه تنگیده! حالا هر کدوم از افراد این 3 دسته می خواد باشه ! نه به پارسال که 24 ساعته آن بودم و این جا رو خیلی آپ می کردم نه به الان که دارم واقعا معنی کم نت اومدن رو می فهمم! و خوب بعد از این کمتر هم میشه! چون امتحانات ترم شروع میشن ! و دیگه مام بد بخت میشیم! بعد از اون هم امتحانات ورودی و هزار تا کوفت و کاریه دیگه! دیوونه نشم خوبه! برای همتون آرزو ی موفقیت دارم! این جا بسته نمیشه ولی خوب دیگه خیلی کم آپ میشه! خواستم از کسانی که شاید امکانش هست تا عید باهاشون نحرفم خداحافظی کنم از همین الان ! البته نمیگم نمیام! میام ولی کم دیگه! مثل الان! و دیگه این که! هیچیی! عید همگی مبارک (بابایی من عیدی می خوام!) موفق باشین! میسی!
در نیمه راه زندگی از رقابت ها و دویدن ها کنار کشیدم و رویاهایم را برداشتم و با گام هایی آرام به راه افتادم . آب ، باد ، خاک و آتش . خانه ای که با خاک و خشت بسازم و در آن شعله ای برافروزم آن چنان که آتش خشت ها را ذوب کرده و فضایی سنگ گونه به وجود آورد . خانه ای که هماننده یک کوه شده باشد یا کوره ای که هماننده خانه ای شود . سر انجام این رویاها را در عالم حقیقت لمس کردم . بی آنکه جز با خود مسابقه دهم . بال های یک پرنده با هم رقابت نمی کنند که او را به پرواز در آورند و پرندگان نیز در یک دسته در زمان پرواز جلو نمی زنند . ولی همه ی آن ها به اوج می رسند . در انسان نیرویی عظیم نهفته است که او را به آرزوهایش برساند . اما فقط زمانی این نیرو بی انتهاست که برای یافتن رویاها و نه پیشی گرفتن به کار افتد! با تشکر از اونی که این متن رو قبلا بهم داد و الان دلم براش یه ذره شده! ( میسی! بای!
اوووووووووففففففففف! مدارس! دوباره درس و مشق و امتحان و اینا شروع شد! فکر کردم خوبه ولی اصلا خوب نبود! نت که سالی یه بار اگه وقت کنم میام! تل که دو بار ماهی اگه دلم بخواد! کتاب هر دو هفته یه بار ! درسم 24 ساعت! واقعا این ساله سوم داغونه ها! از اول سال که معلمه میگه حالا بعدا آشنا میشیم با هم بیاین راجعبه امتحان نهایی و امتحان ورودی و هزار تا کوفت دیگه حرف بزنیم! حالا باز خوبه هیچ کاری نمی کنیم! یعنی از چهار زنگ که داریم ، 3 تاش معلم نداریم اون یه دونشم یا هنر یا پرورشی که درباره ی روش درس خوندن و برنامه ریزی و ....! سال های پیش واقعا خوب بود! معلم درس می داد و می گفت اگه یاد گرفتی یه امتحان ازت میگیرم بعد یه خورده مشق می داد! الان معلم میاد سر کلاس میگه درس رو خودت می خونی ! فهمیدی فهمیدی ! نفهمیدی به من ربطی نداره! من می خوام باهات سواله تست و نمونه ی نهایی کار کنم! اگه لااقل کار می کرد خوب بود! مسئله اینه که کار هم نمی کنه! معلم تاریخم دیگه کلی اومد از خودش هنر در کنه گفت شما کنفرانس بدین! بچه ها کلی کنفرانس دادن و اینا بعدش معلمه تازه اومده کتاب رو ورق می زنه می گه اااا؟ من منظورم این درس نبود! منظورم درس صفویان دو بود! آخه یکی نیست بگه خنگ خدا! تا یک رو درس ندی دو رو می خوای چی کار؟ امسال دیگه واقعا اعصابم داره داغون میشه! خودم هی مجبورم درس بخونم ! با بچه ها هر هفته جمع میشیم خونه یکی ، درس می خونیم! سعی می کنیم یاد بگیریم! معلمه حتی حاضر نیست وایسه اشکالات ما رو رفع کنه! میگیم اشکال داریم! میگه برو خونه حل کن و بخون ببین اشکالت کجا بوده! بعد که امتحان میگیره نصف کلاس میشن 16 میگه شما درس نمی خونین! واقعا دیگه دارم میمیرم! بابا امسال ساله آخره! دولت گند زده به هر چی درسه! یکی نیست بگه جناب پرزیدنت ، شمایی که هی میگی انرژی هسته ای و جمهوری اسلامی و شونصد تا فتوای دیگه اول بیا وضع مدارس رو درست کن! اول بیا ببین جوانان آینده ی این کشورت که قراره بعدا با این انرژی هسته ای کار کنن و .... سواد ندارن! کتاباتونم که ماشاا...! نصفش جفنگه! البته بیشتر از نصف! حالا من این جا غر می می زنم ، مگه چند نفر مثل من به فکر آینده و درس و دبیرستانن؟ واقعا بیشتر بچه ها خوششون میاد از این وضع! خوششون میاد معلم نیاد سره کلاس و بشینن راجعبه دوست پسراشون و شماره تل هایی که را به را دارن میریزن تو جیبت حرف بزنن! فساد و فحشا بیداد می کنه!!!!!!! دختر هم سن من سیگار میکشه! چاقو تو کیفش می ذاره میاد مدرسه! آخه یکی نیست بهش بگه چاقو چی کار می کنه تو جیب تو؟ کسی قراره تو رو بکشه؟ همه یه پا جانی شدن! معلم ها هم هر هر می خندن و کیف می کنن! یکی نیست بگه اگه اون چاقو بره تو دل یکی از بچه ها چه خاکی می خواین تو سرتون بریزین؟ یکی نیست بگه! پارسال یه معاون پایه ی خوب داشتیم که بنده خدا امسال از کت و کول افتاده! دیوانه شده! چی می تونه بگه آخه بد بخت؟ دختر میاد پول میده ، بعد هر غلطی که دلش می خواد می کنه تازه نمره هاشم 20 20 20 ! مگه چند نفر توی کل مدرسه ی ما پیدا می شن که واقعا به درس خودشون نمره بگیرن؟ مانتو ها هم که دیگه خدا به دور! شده سالن فشن پاریس! هر کی یه جور میاد مدرسه! مانتو ها همه تنگ و کوتاه! میرن سه روز قبله مدرسه مانتو می خرن بعد میدن ماماناشون تنگش کنه و کوتاه! بعضی ها دو برابر منن مانتو هاشون کوتاه تر و تنگ تره! تازه دو روز پیش اومدن یقه من رو میگیرن که تو چرا حرف می زنی اصلا؟ ما دلمون نمی خواد درس بخونیم! واقعا اگه سایه نبود معلوم نبود چی به سرم می اومد! یه چاقویی چیزی در میاورد الان گوشه قبرستون بودم! واقعا دیگه خسته شدم از این وضع! یا من کور بودم قبلا نمی دیدم این کثافت کاری ها رو ، یا دنیا داره عوض میشه! التماس دعا دارم واسه همه ی بچه هایی که مثل منه وضعشون! به کجا داریم می رسیم! میسی بای!
ملت من یه موردی هست تو وبلاگم ... که خیلی مهمه ، ولی از اونجایی که خیلی بلنده :دی نتونستم اینجا هم بذارمش ... برای همین هر کی خواست بره و کلا خواست یه چیز مجانی گیرش بیاد و اینا بیاد بره ... کاملا هم اطمنینانیه :دی
http://sampad2.blogfa.com/post-6.aspx
حتما یه سر بزنین و کامل بخونین و عمل کنین ... ضرر نمی کنین :دی (از آوا هم معذرت می خوام با بیجامه (؟!) پریدم وسط وبلاگ :دی)
پرسپولیس همیشه قهرمان! واقعا خدا به استقلالی ها رحمید و گفت اینا کوچیکن دلش برا اون سوخت گفت مساوی یه وقت ناراحت نشن! ولی خوب ما همه می دونیم پرسپولیس تیمه بر تره ! بر کسی پنهان نیستتت! واقعا کسانی که استقلالی هستن باید یه تجدیده نظر در سلیقشون بکنن! واخ واخ! پرسپولیس همیشه قهرمان ! قابل توجه بابام! میسی بای!
|
About![]()
خب ... این وبلاگ رو آوا زد و یه شخصی به نام پوریا هم اومد تا در کارای فنی و ... بهش کمک بکنه . هر چی می خواین تو نظرات بگین تا براتون بر آورده کنیم ... Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Authorsگردآفریدماندانگاس فلچر Links
عله!
دنیایی دیگر ... زیر تخت چه خبر است ؟ |